غریب آشنا

 
نامه هایم به تو
نویسنده : حمید - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
 

می نویسم،
گذر ثانیه ها را،
از تو.
مینویسم،
سفر کودکیت را،
به خزان.
مینویسم،
سراین کوچۀ دور،
ایستادست کسی چشم به راه.
مینویسم،
روشنایی همه جا هست ولی،
روز من بی تو شب است.
مینویسم،
دل من تنگ شده،
باز آی از طرف جادۀ دور
تا سرازیر شود دست من از حاشیه در
به هم آغوشی تو.
مینویسم،
تو فراموش بکن،
بدیم را
و به یاد آر که من،
خوب هم بوده ام انگار
ولی،
بی بها بوده و کم.
مینویسم اما،
تو کجا میدانی؟!
مینویسم اما،
نامه هایم را تو،
از کجا میخوانی؟!


 
comment نظرات ()
 
 
ناتمام رفتی
نویسنده : حمید - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
 

ادامه داشت
بودن!
تا تو را بزرگ
تا تو را بی سکوت
تا تو را بی حاشیه بشناسم.
تکرار
و هر بار
هزار بار دیگر
اگر می آمدی کم بود
به خوابهایم
تاریک،
تاری،
تار،
تا،...
چگونه میشد نوشت تو را؟!
نا تمام رفتی.


 
comment نظرات ()
 
 
مدتی هست
نویسنده : حمید - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
 

 

مدتی هست،
که هر روز غروب،
دلم آرام ندارد.
مدتی هست،
که آواز و ترانه،
انگار،
پیش من بی رنگ است.
مدتی هست،
پریشانی من،
رنگ تنها شدن است.
رفتن و از همه بگسستن و
دلگیر شدن.
من دلگیر،
تو را میخواهم،
که ترانه بشوم.
من دلتنگ،
تو را میخواهم
که پر از صحبت عشق
در خانه ام بکوبی تو و مهمان بشوی.
من تنها
امشب
هوس بوسه به لبهای تو را کرده دلم
و هراسانم از این بیباکی،
که تو را رنجه کند،
که تو را دورتر از این بکند،
زدر خانۀ من.
مدتی هست آری،
که تو از من سیری،
که من از تو دورم.
و چراغ شب من خاموش است.
و چراغ دل من....


 
comment نظرات ()
 
 
کودکیهای من
نویسنده : حمید - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧
 

 

 

همه در چون و چرا،
پشت یک کوهستان
رفت از خاطره ها.
چه شد آن کودک بی تاب،
که دلش وقت طلوع،
مثل خورشید قشنگ،
عاری از دشمنی باغچه بود؟!
آنکه مغرورتر از این خورشید،
رو به سمت دریا،
جاری و غافل بود،
از کویر سر راه.
کودکی،
ای همۀ حسرت فریاد زدن،
یادت هست؟!
آنهمه آرزوی صبح بلوغ،
در دل شبها را؟!
هیچ کس با تو نگفت
که بزرگی این است
که بزرگی یعنی:
رنگ پروانه تمام!
طرح رویا تعطیل!
عشق ممنوع
پرنده ممنوع
کودکی،
ای تب ابهام و ترس،
از دل فرداها،
یادت هست؟!
آنهمه دلهره را
از خیال شبح سرد و غریب
در دل تاریکی؟!
هیچکس با تو نگفت
که بزرگی این است
که بزرگی یعنی:
ترس از سایۀ یک دوست
درون شب تار
ترس تنها شدن و رسوایی
ترس
حتی از من
من که فردای تو ام
کودکی آخ کجایی که ببینی اینجا،
از همه رویاها،
آرزوهای بزرگ
یک شبح جا مانده
که دلش سخت گرفتست از این
عادت شب زدگی.
کودکی آخ کجایی که بدانی اینجا،
همه تنها هستند
همۀ مردم این شهر
به هم مزنونند.
همه بر لب لبخند
لیک
در دل تردید
کودکی یادت هست؟!
تو و من مست بزرگی بودیم
و نمی دانستیم
بعد از این رویاها،
یادمان خواهد رفت.
بعد ازاین،
عشق،
امید،
یادمان خواهد رفت
بعد از این ما خودمان را حتی
یادمان خواهد رفت.
کاشکی اینهمه اسرار نمی کردی تو،
پای فهمیدن این حس بزرگی
که منم پایانش.
کودکی رفتی و من جا ماندم...

شعر از خانم یگانه


 
comment نظرات ()
 
 
کوچ نکن
نویسنده : حمید - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧
 

 

آسمان،
کوچ نکن،
خاطره اش با من نیست.
کوچه باغ شب تنهایی من،
روشن نیست.
قاصدی،
رفته که پیدا بکند،
خانۀ او
آسمان،
باش،
چراغ ره شب روشن نیست.
اگر امشب نرسد،
امیدم،
به شبی دیگرو
فرداشب نیست.
آسمان،
گریه نکن،
بغض دلم میترکد.
نگذار اشک بریزم،
آبرویم کم نیست.
اندکی باش،
که در تیرگیت سربکنم.
تا ندانند غریبان،
که دلم با من نیست.
آخرین،
فرصتم اینجاست،
نگو صبح شده،
آخر قصۀ من،
تن به سفر دادن نیست.

شعر از خانم یگانه


 
comment نظرات ()
 
 
عسلک
نویسنده : حمید - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧
 

 

 

عسلک
روشنی باغ بهار،
رفتن و شوق رها کردن
و لبخند،
به دلبستگی فرسوده.
عسلک،
زمزمه جرات موهوم شب تابستان
و شنا کردن در برکۀ احساس،
ولی با تردید.
عسلک،
دست در انداختن و رقصیدن،
با هوای تنک و نرم خزان،
برگریزان و خموشی و کمی،
نم باران و شتاب،
تا رسیدن به تن کلبه دور،
تا جنگل،
تا سواری سبک بال برگ،
روی بی وزنی باد
و فرود آمدنش،
روی سردی زمین.
عسلک،
روشنی برف سپید،
روی بام و سر کوه
و فروریختن گاه بگاه،
از سر شاخه خشکیده تاک،
گاه آوای کلاغی از دور،
یا که گنجشک غریب،
در پی لانه و شاید یک کرم،
یا که پس مانده نان دیروز،
روی یک صندلی سرد و پر از برف
و یا...
عسلک،
رنگ هر فصل درون دل توست.
رنگ رفتن، آمدن، سبز شدن
و سرانجام سپید
و به تکرار،
کنار سحر باغچه ای بنشستن
رنگ میبازی و می باری و باز
سبز سبزی فردا
گل سدپر داری
یاس و مریم
و گل سرخ،
روی لبخند قشنگت پیداست.
عسلک،
راز تو را میدانم.
سردی برف و کرختی خزان،
در دل کوچک توست.
عشق را،
در شبی سرد و زمستانی و دور
به تمنای زمین دادی و رفتی به سفر،
تا بهاری شاید،
بشکوفد در تو.
لیک قلبت هرگز،
نشکفتست و درونت تنهاست.
باز هر وقت زمستان اینجاست،
دلتو بی تاب است.
تا ببینی شاید،
سایه تنهایی،
که گذر دارد از این کوچه
و یادش آید:
دست هایت تنهاست.

شعر از خانم یگانه


 
comment نظرات ()
 
 
ساعتم لحظه رفتن خودم اندیشه بودن
نویسنده : حمید - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧
 

 

ساعتم،
لحظه رفتن،
خودم اندیشۀ بودن.
اما،
شهر در غربت خود میماند.
نفس خستۀ شهر،
روی تاریکی شب خیمه زده.
اگر امشب نروم،
فردا صبح،
بار دیگر از راه،
میرسد
کار
وکار
و کار
و بیرنگی هرروزه و دلگیری من،
وقت هر تنگ غروب.
اگر امشب نروم
سایۀ همسایه،
باز مثل هر شب،
روی سنگینی این پنجره پیداست.
و من
سخت بیزارم از این شکل نگاه،
که پر از زمزمۀ شهوت و تلخیست.
پر از حس تن سیب که در،
سبد میوه فروش،
ترس پوسیدن از او میبارد.
اگر امشب نروم،
هیچ کس نیست که آگاه شود،
داشتم میرفتم.
هیچ کس نیست که حتی،
شاد باشد که من اینجا ماندم.

ساعتم،
لحظۀ رفتن،
خودم اندیشه رفتن دارم.

شعر از خانم یگانه


 
comment نظرات ()
 
 
رنگ جماعت
نویسنده : حمید - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧
 

باز هم صبح آمد،
باز هم دغدغه ها.
باز هم نجواها.
باز هم رنج سکوت.
باز هم باختن و
سوختن و
مات شدن.
و شنیدن که چرا،
رنگ مردم نیستی؟؟!!!!!
کار سختی هم نیست،
مثل مردم بودن،
رنگ آنها شدن و
دم بدم خندیدن.
کار سختی هم نیست،
جای دریا بودن
بشوم مردابی:
جای مدفون شدن روز پسین
جای مدفون شدن رویاها
جای مدفون شدن عشق،
یقین،
آزادی.
باز هم صبح آمد،
گل آفتاب پرست،
رو به خورشید بچرخ.

شعر از خانم یگانه


 
comment نظرات ()